Histoire courte
0
364 VUES
Terminé
temps de lecture
AA Partager

کمکه عاقلانه

«به نام پروردگار هستی بخش دانا»




نام داستان : کمک عاقلانه



نام نویسنده : سیمرغ





هشدار!




این داستان کوتاه برای کسانی که یکی از سه انجیل متی ، مرقس ، و لوقا را نخوانده‌اند ممنوع می باشد.




این داستان کوتاه برای کودکان زیر سن ۱۲ سال ممنوع میباشد.




این داستان کوتاه رایگان است و جزء اموال عمومی همه مردم دنیاست.







داستان کوتاه : کمک عاقلانه



تلویزیون بالای بار رستوران داشت آخرهای اخبار صبحگاهی را نشان می‌داد


رستوران پر بود از مشتری ، میز و صندلی ها طوری چیده شده بودند که راه عبور و مرور را سخت می‌کرد


مری و پسر ۱۲ ساله اش بنجامین روی میز و صندلی کنار پنجره که رو به روی تلویزیون بود نشسته بودند


مری قدی متوسط داشت با صورتی باریک و گونه های برآمده و چشمانی درشت ،


گردنبند صلیبی بر گردنش بود و داشت با دقت به اخبار صبحگاهی نگاه می‌کرد


مجری اخبار با لحنی پرشور گفت : سپاس از شما که تا این لحظه با ما بودید


و در این لحظه اخبار را به پایان میرسانم


و امیدوارم که همه بینندگان محترم در امتحان موفق شوند ،


امروز پانزدهم می سال ۲۰۳۰ ،


شبکه جهانی خبر،


بدرود.


مری سرش را از جلوی تلویزیون چرخاند و به پسرش نگاه کرد


دید که بنجامین دستانش را به شیشه پنجره زده و دارد به بیرون نگاه میکند


لیوان قهوه اش را از روی میز برداشت و به سمت لبش برد و به بیرون از پنجره نگاه کرد


دید مردی دارد با ریموت کنترل رباتش را به شکل صندلی در می آورد تا روی آن بنشیند و به آسمان پرواز کند،


مری یک قلپ از قهوه اش را خورد و برگشت و چند لحظه ای به بنجامین خیره شد


همانطور که لیوان قهوه رو به دست داشت ، لبانش را به هم فشرد و با خودش گفت :

هر وقت که میبینم بنجامین محو‌ تماشای افرادی میشه که ربات دارن ، به نگرانیم افزوده میشه ،


با ناراحتی لیوان قهوه رو روی میز گذاشت و بعد از این که صداش رو صاف کرد گفت :


بنجامین صبحانه ات را بخور یک ساعت دیگر باید بریم امتحان بدیم


بنجامین قدی کوتاه و صورتی گرد و چشمانی درشت داشت گفت باشه مامان و مثل فنر برگشت روی صندلی‌اش و شروع کرد به خوردن ،


صدای مشتری ها و بوی قهوه همه فضای رستوران را پر کرده بود ،


مری نگاهی به اطراف انداخت و دید همه دارند در مورد امتحان صحبت می‌کنند



لیوان قهوه رو برداشت تا بخورد که باز نگاهش افتاد به بنجامین ،


داشت مثل آدم بزرگ‌ها دهنش رو پاک می کرد


باز هم نگران شد


با خودش گفت :

اگر بنجامین در امتحان قبول نشه چی؟

و ادامه داد :

آخه این چه تصمیمی بود که گرفتند ، خوب می‌رفتند ربات‌ها را در بازار می‌فروختند تا هر کس که می خواهد یکی بخرد ،


مری لیوان قهوه را روی میز گذاشت و به پنجره خیره شد همینطور که انگشتش را به آرامی روی مچ دستش که اسم بنجامین را تاتو کرده بود می کشید ، با خودش گفت :


« باید هر کاری که از دستم برمی‌آید انجام بدم »


« باید هر طور شده حرفمو بهش بزنم »


« باید کمکش کنم »


یکدفعه بنجامین گفت : مامان تمام کردم


مری به خودش آمد و سرش رو برگردوند به طرف بنجامین و گفت :


پس بلند شو تا بریم


مری رفت به طرف صندوق برای حساب کردن,

و بعد از حساب کردن برگشت تا با بنجامین از رستوران خارج شود

به طرف درب رستوران که نزدیک شد با خودش با ناراحتی گفت :

اینقدر ذهنم درگیره بنجامینه که نفهمیدم چطور پول صبحانه رو پرداخت کردم ،


در و باز کردم و بنجامین هم پشت سرم آمد،


از درب رستوران که خارج شدیم ، آسمان پر بود از افرادی که با رباتهایشان در حال پرواز بودند ، انگار که از بالای سرمون داشت « تل اسکی » رد میشد،


بنجامین هم مثل همیشه ذوق زده شده بود و پشت سر هم به من میگفت : مامان میبینی.


نگاهی به صورت « بیبی فیسش » انداختم و با خودم گفتم :

دیگه طاقت ندارم باید هر طوری که شده انجامش بدم


موبایلم رو در آوردم و با مایکل تماس گرفتم


گوشی رو برداشتم و گفتم : درود مایکل


گفت : درود


گفتم : خوبی، صبحت‌بخیر


مایکل گفت : صبح شما هم بخیر


مری : مایکل غرض از مزاحمت ، میخواستم ببینم تحقیق کردی؟


مایکل : آره


مری : یک ساعت دیگه باید بریم برای امتحان , می تونی یه سری به ما بزنی؟


مایکل : باشه قبل از رفتن به سرکار میام پیشتون


مری: پس ما دو دقیقه دیگه خونه هستیم


موبایلم رو که قطع کردم ، بنجامین گفت : دایی مایکل بود ؟


گفتم : آره کلید رو بگیر و در رو باز کن ، داره میاد پیشمون .


در رو باز کرد و کلید را انداخت روی میز و به سمت اتاقش دوید و گفت : من میرم پلی استیشن بازی کنم ,


همینطور که داشتم لباسام رو آویزون می کردم بلند گفتم : یک ساعت دیگه باید بریم برای امتحان ، خودت رو خسته نکنی


که یک دفعه از پشت سر مایکل گفت : درود


مایکل مردی لاغر بود با سری بزرگ که سرش روی بدنش سنگینی میکرد


مری برگشت و گفت : درود لطفاً درب را پشت سرت ببند ، قهوه میخوری؟


مایکل : بله ، سپاس


و نشست روی مبلمان وسط حال و موبایلش را گذاشت روی میز ,


مری هم رفت به طرف آشپزخانه ،


همینطور که در آشپزخانه مشغول درست کردن قهوه بود گفت :


از هفته پیش که ثبت‌نام در امتحان آغاز شده ، مردم همه فکر و ذکرشون شده امتحان ،


هرجا که می‌ری دارن از امتحان صحبت می‌کنند


مایکل با لبخندی سرش رو تکون داد و گفت : آره درسته


مری ادامه داد البته حق هم بهشون میدم خودم هم بدم نمیاد به پاس قبولی در امتحان هم یک ربات داشته باشم که کارهایم را انجام بده و هم چهارماه مخارج زندگی‌ام رایگان بشه ،


و لیوان قهوه را به سمت مایکل آورد و گذاشت روی میز و نشست روی مبل کنار پنجره و گفت :


مایکل تو نمیدونی سوالات امتحان پیرامون چیه ؟


چیزی در موردش نشنیدی ؟


مایکل گفت : نه ، چیزی نشنیدم ، و ادامه داد :

نمیدونم چرا افرادی که امتحان دادن سوالات رو لو نمیدن و با کمی مکث گفت : ،

شاید میترسن به جرم تقلب دستگیر بشن ،

بچه های ۱۲ تا ۱۸ ساله هم اگر بخوان لو بدن ، از طریق برچسب ها و دوربین هایی که روز ثبت‌نام روشون نصب کردن متوجه میشن ،

برای همینه که هنوز کسی نمیدونه سوالات چیه .


مری خم شد به جلو و گفت :


راستی مایکل تحقیق کردی که این چیزهایی که روی بنجامین نصب شده چطور کار میکنه ؟


مایکل گفت : آره همین دیروز داشتم مقاله‌ای در موردشون میخوندم ،


وادامه داد برچسب‌هایی که پشت گوشش نصبه فقط جملات امری رو ذخیره میکنه و دوربین‌های خیلی ریزی که کنار ابروهاش نصب شده فقط چیزهایی نوشتاری را ذخیره ، و به مرکزشون ارسال میکنه تا هوش مصنوعی تحلیلشون کنند،


مری به عقب برگشت و تکیه داد و به فکر فرو رفت


مایکل به جلو خم شد و گفت :


برای چی میخواستی اینو بدونی؟


مری گفت : از روز ثبت نام به من گفتند که هر چیزی میخوای به بنجامین بگی و یا هر چیزی رو که بخواهی یادش بدهی اعم از پند و اندرز و غیره … باید اول برای ما ارسال کنی ، اگر تایید کردیم می‌توانید آن را بگوید ، ولی اگر تایید نکردیم و شما بگوید تقلب محسوب میشه .


تا حالا هر چیزی که براشون فرستادم تایید نکردند


و ادامه داد از نگرانی اینکه بنجامین در امتحان قبول نشه دارم دیوونه میشم

،

خیلی دوست داره یه ربات داشته باشه ،


بعد ابروهاش رو در هم کشید و گفت :


اگر به جای امتحان دادن ربات ها رو در بازار می‌فروختند الان یکی براش خریده بودم و انقدر نگرانی نداشتم،


و ادامه داد : از وقتی که مردم سراسر دنیا دانشمند ها رو آوردن سر کار ، هر روز با یک تصمیم عجیب و غریب مواجه هستیم ،


مایکل با تعجب ابروهایش را بالا کشید و به آرامی گفت :


تصمیمات بدی که تا حالا نگرفتن ،

میگن انسانها نباید کار جسمی بکنند و نباید کار فکری بکنند ، فقط باید لذت ببرند در زندگی،


بر همین اساس کارهای سخت و زیان آور را دادند به ربات ها و کارهای فکری را هم دادن به هوش مصنوعی ،

همین دو ساعت کار روزانه را هم که داریم انجام میدهیم رو دارن به بهونه امتحان ، برش میدارن ،


بعد با کمی مکث ابروهایش رو درهم کشید و گفت :


فکر کنم دو هفته پیش هدفشون رو از امتحان گرفتن اعلام کردند ، گفتند : بر اساس آخرین تحقیقات علمی « ذهن انسان مثل آب جاری میمونه ، اگه راکد بشه میگنده » .


مری با قاطعیت گفت :


من هرطور که شده میخوام به بنجامین کمک کنم تا در امتحان موفق بشه


مایکل گفت :


حالا چی میخواستی بهش بگی که تایید نکردن ؟


مری‌ گفت :


فقط میخواستم بهش بگم که :

« آدم خوبی باشه و به همه کمک کنه »

چه در امتحان و چه در زندگیش،


مایکل به عقب برگشت و به مبل تکیه داد


مری با لحنی آرام، ادامه داد :

مایکل تو برادر منی و من فقط به تو تونستم اعتماد کنم در ضمن مهندس هوش مصنوعی هم که هستی ، خواهش میکنم ببین می توانی راهی پیدا کنی که من این حرف ها رو به بنجامین بزنم تا آنها نفهمند،


خواهش می کنم


مایکل چند لحظه‌ای به مری خیره شد و دستی توی موهاش کشید و به موبایلش که روی میز بود نگاه کرد


: و بعد از چند لحظه که به موبایلش نگاه می‌کرد گفت شاید بشه یه راهی پیدا کرد


بعد به مری نگاه کرد و گفت در حدود ۴ ثانیه میتونی این جملات رو بهش بگی ؟

مری با خوشحالی گفت آره سعی خودم رو میکنم


بعد مایکل ادامه داد منبع انرژی دوربین ها و برچسب هایی که روی بنجامین نصبه ، اینترنته ، که از آنتن وای فای منطقه دریافت میشه ، اگه من اون رو هک کنم ۴ ثانیه طول میکشه تا منبع انرژی بیفته روی آنتن وای فای مرکزی ،

و فقط در این ۴ ثانیه که قطع میشه ، وقت داری که حرفت رو بزنی ،


مری با خوشحالی گفت باشه و ناگهان از جاش بلند شد و ایستاد، همینطور که ایستاده بود با خودش گفت انجامش میدم و شروع کرد به قدم زدن ، دو قدم به جلو و دو قدم به عقب همینطور که قدم میزد دستاشو به هم می‌فشرد و توی ذهنش سریع گفتن جملات رو تمرین میکرد


بعد صدای بنجامین زد که بیا کارت دارم


بنجامین با ناراحتی از اتاقش اومد بیرون و چشمش به مایکل افتاد و گفت :


درود دایی مایکل


مایکل هم سرش را از روی گوشی موبایلش آورد بالا و گفت درود بنجامین ، خوبی ؟


بنجامین هم گفت : سپاس


و رو کرد به مری و گفت مامان چه کارم داری ؟


مری گفت بیا نزدیک و نشست روی مبل و شانه های بنجامین رو گرفت و به آرامی گفت :

می خواهم در گوشت چیزی رو بگم که توی امتحان به دردت میخوره

همینطور که شانه هایش را گرفته بودم


با تعجب نگاهم کرد و گفت خوب بگو


گفتم بذار هر موقع دایی مایکل گفت شروع کن،

میگم


و بعد هر دو به مایکل نگاه کردیم


مایکل گفت تقریباً تمامه ، آماده باشید


بنجامین دوباره با تعجب نگاهی به من کرد و بعد هر دو به مایکل چشم دوختیم ، یکدفعه مایکل گفت :


سه ، دو ، یک ، حالا


سرم رو بردم کنار گوش بنجامین و با دو تا دستم سفت گرفتمش که توی این ۴ ثانیه تکون نخوره و حرفی نزنه بعد سریع گفتم :


« توی امتحان آدم خوبی باش و به همه کمک کن »


یک دفعه مایکل گفت تمام ، دیگه چیزی نگو.


سریع سرم رو عقب کشیدم


تا بنجامین آمد صحبت کنه انگشتم رو روی لباش گذاشتم و انگشت دست دیگرم را جلوی دماغم گرفتم به نشانه اینکه سکوت کنه و چیزی نگه


یه چند لحظه بعد گفتم به خاطر این چیزهایی که بهت نصبه ، حالا برو ولی خودتو خسته نکن ، چند دقیقه دیگه باید راه بیفتیم


گفت باشه و رو کرد به مایکل گفت خداحافظ و رفت به اتاقش


مایکل هم بهش گفت بسلامت


رو کردم به مایکل و گفتم :


خیلی به من لطف کردی ، امیدوارم که لطفت رو جبران کنم


مایکل هم گفت : خواهش می کنم ، اگه اجازه بدی من برم سرکارم


تا دم در باهاش رفتم و گفتم : برای هفته دیگه که امتحان داری آرزوی موفقیت می‌کنم


مایکل گفت : ممنون


خداحافظی کردیم


در رو بستم و رفتم پشت پنجره به بیرون خیره شدم خوشحال بودم که تونستم به بنجامین کمک کنم


یک نفس عمیق کشیدم و برگشتم و رفتم به طرف اتاق بنجامین و درب زدم و گفتم یواش یواش آماده شو تا بریم ،

لباس‌هاموکه پوشیدم ، بنجامین هم آماده شده بود،

بنجامین یک شور خاصی داشت معلوم بود خوشحاله از این که میخواد امتحان بده


مری و بنجامین از خانه خارج شدند و رفتند به طرف ماشین سوار شدند و حرکت کردن به طرف محل امتحان ،


در راه بنجامین داشت از پنجره بغل بیرون را تماشا می‌کرد


مری سرش رو برگردوند و یک نگاهی بهش کرد و بعد باز به جلو خیره شد و گفت :


بنجامین


بنجامین روش رو برگردوند و گفت : بله مامان ،


مری : اون حرفی رو که در گوشت گفتم ، هیچ وقت یادت نره، اگر در امتحان و در زندگی به کارش ببندی موفق میشی ،


با کمی مکث به جلو خیره شد و گفت :چشم مامان


مری : باریکلا پسر خوب


بنجامین تا درب محل امتحان به جلو نگاه کرد


در طول مسیر خوشحال بودم از اینکه راهی پیدا شد که تونستم حرفامو به بنجامین بزنم و اونا متوجه نشن


رفتیم به پارکینگ فکر کنم ۱۰۰ یا ۱۵۰ تا ماشین پارک بود


یه جای پارک پیدا کردیم و ماشین رو پارک کردیم وارد ساختمان شدیم


سالن بزرگی بود و پر از صندلی رفتیم طرف باجه اطلاعات و شماره شناسایی هایمان را دادیم


دو عدد شماره به هر کدوممون دادند و گفتند که در سالن تشریف داشته باشید تا یک راهنما بیاید و شما را راهنمایی کند


با بنجامین روی دو تا صندلی کنار هم نشستیم و فکر کنم حدود ۱۰۰ نفری در سالن انتظار حضور داشتن


رو کردم به بنجامین گفتم قرارمون اینه که هر کدوممون زودتر امتحانش تمام شد همینجا منتظر بمونه تا نفر بعدی هم تمام کنه،


گفت : باشه مامان


چندین درب در کنار باجه اطلاعات بود ، از یکی از دربها یک نفر بیرون آمد و خودش را به حاضرین معرفی کرد و توضیحاتی در مورد امتحان داد و گفت شماره ای را که به هرکدام داده شده شماره اتاقکی هست که باید در آن امتحان دهد


و از همه خواست تا به سالن امتحان بروند و وارد اتاق هایشان شوند


من و بنجامین بلند شدیم و به طرف درب سالن امتحان رفتیم وارد که شدیم سوله بزرگی بود پر از اتاق های کوچک پیش ساخته ، که در هر راهرو حدود ۲۰ اتاقک روبروی هم قرار داشتند

خوشبختانه اتاقک من و بنجامین کنار هم بود ، از هم خداحافظی کردیم و وارد اتاق هایمان شدیم


اتاق کوچکی بود با یک صندلی که جلوی آن یک مانیتور قرار داشت


رفتم و نشستم روی صندلی، مانیتور روشن شد و بعد از خوش آمد گویی بازوی رباتیکی که به مانیتور وصل بود به صورتم نزدیک شد و از چشمم اسکن احراز هویت کرد و اطلاعاتم روی مانیتور نمایان شد و ازم خواسته شد که اگر اطلاعات صحت دارد آن را تایید کنم


منم دکمه تایید را زدم


بعد از چند ثانیه شمارش معکوس شروع امتحان آغاز شد ، شمارش معکوس که تمام شد سوالی روی مانیتور به نمایش درآمد نوشته بود :


سوال : « اگر شما قدرتی داشتید که می‌توانستید همه بیماران را شفا دهید آیا از همین جا ، همه بیماران را شفا می دادید ؟ »


گزینه اول : بله


گزینه دوم : خیر


گزینه سوم : موارد بیشتر


گزینه چهارم : توضیح کلامی


با تعجب دوباره سوال را خواندم ، با خودم گفتم چرا سوال اینقدر ساده است شاید سوالات بعدی سخت تر شوند بعد سریع گزینه اول را زدم


مانیتور بعد از چند لحظه پیغامی را نمایان کرد :


« شما در امتحان مردود شدید ،


یک فرصت دیگر به شما داده خواهد شد ، بعد از یک ساعت می توانید مجددا همین سوال را پاسخ دهید ،


برای مطالعه بیشتر میتوانید به کتابخانه که مجاور سالن انتظارات است مراجعه فرمایید


با سپاس »


مری از تعجب شاخ در آورده بود با خودش گفت شاید اشتباهی رخ داده و همین طور که در شوک ناشی از پیغام مانیتور بود


در اتاقک بغل بنجامین احراز هویت شده بود و شمارش معکوس در حال اتمام بود ،تمام که شد سوالی روی مانیتور نمایان شد :


سوال : « اگر شما مقداری غذای اضافی داشته باشید و در فاصله چند متری از شما گربه ای دارد به دنبال غذا میگردد ، آیا به طرف گربه می روید و به او غذا دهید ؟ »


گزینه اول : بله


گزینه دوم : خیر


گزینه سوم : موارد بیشتر


گزینه چهارم : توضیحی کلامی


بنجامین تا سوال را خواند با هیجان و خوشحالی سریع گزینه اول را زد


مانیتور بعد از چند ثانیه پیامی را نمایان کرد :


« شما در امتحان مردود شدید،


یک فرصت دیگر به شما داده خواهد شد بعد از یک ساعت می توانید مجدداً همین سوال را پاسخ دهید،


برای مطالعه بیشتر می توانید به کتابخانه‌ که مجاور سالن انتظارات است مراجعه فرمایید،


با سپاس »


بنجامین گیج شده بود و یواش یواش داشت اشک در چشمانش جمع می‌شد


با ناراحتی از روی صندلی بلند شد و از اتاق خارج شد و به سمت سالن انتظارات رفت


وارد سالن که شد دید مری دارد اسم بالای درب اتاقها را می خواند و همین که خواست وارد اتاق شود


بلند گفت : مامان


مری برگشت و تا بنجامین را دید خوشحال شد


ولی تا صورت ناراحت بنجامین را دید که داره به سمتش میاد لبخند روی لبانش محو شد


با خودش گفت : چی شده ؟ و لب هایش رو به هم فشرد

لبامو به هم فشردمو نگران شدم


با نگرانی چند قدمی رفتم به طرف بنجامین گفتم امتحان دادی ؟


بنجامین با ناراحتی گفت : آره


کم کم می خواست گریه کنه


گفتم : خوب چی شد ؟


بغضشو خورد و با عصبانیت به چشمام نگاه کرد و گفت : مگه نگفتی اون کارو بکنم


از حرفش گیج شده بودم تا اومدم به خودم بیام یک نگاه سنگین بهم کرد و سرش را برگرداند و رفت بالای سر درب اتاق را خواند و داخل شد


دوزاریم افتاد که اونم قبول نشده ،


چقدر ناراحت شدم بیشتر از قبول نشدن خودم از قبول نشدن بنجامین ناراحت شدم همین طور که در حال ناراحتی بودم بعد از یک مکث کوتاه رفتم داخل ، دنبالش


یک نفر با لباس فرم ایستاده بود ، معلوم بود که راهنمای کتابخانه است و هر کس که وارد میشد اون میگفت که کجا بشینه


من سرک کشیدم که بنجامین رو پیدا کنم


فرد راهنما اومد طرفم و گفت خانم خواهش می‌کنم از این طرف و شماره‌ ای به من داد


همینطور که به سمت شماره میزم می‌رفتم ، این طرف و آن طرف را نگاه می کردم تا بنجامین رو ببینم


خیلی استرس داشتم ، کاش میشد با بنجامین صحبت کنم ،


میزم رو پیدا کردم و نشستم ولی همش از جام بلند میشدم و به این طرف و آن طرف سرک می کشیدم تا بنجامین رو ببینم


راهنما آمد طرفم و گفت خانم لطفاً بنشینید و آرامش را حفظ کنید


گفتم باشه ، انقدر شلوغ بود که نمیشد ببینمش ،


با خودم گفتم حتماً یک ساعت دیگه بازم میره برای امتحان دادن ، و خودم را آرام کردم


چند دقیقه ای فقط نشسته بودم که تصمیم گرفتم شروع کنم به گشتن و جستجو کردن در اینترنت


بعد از دیدن چندین وب سایت و ویدیو ، تکیه دادم به صندلی و یه کم به چشمام استراحت دادم


همینطور که چشمامو بسته بودم ، پیش خودم گفتم وقت زیادی برام نمونده ، باید آخرین تلاشم رو بکنم شاید به یه جوابی رسیدم


چشمامو باز کردم و در جای جستجوی ویدیو کلید واژه‌های « کمک گرفتن» + « شفا دادن » + « قدرت داشتن» + « چرا کسی را نباید شفا داد » رو تایپ کردم


نتیجه جستجوی یک سری ویدیو بود که داشتم تیترهاشون رو می‌خوندم که یکی از آنها نظرم را جلب کرد


نوشته بود: « اسرار انجیل »


و در زیرش نوشته شده بود :


« اگر انجیل را نخوانده اید لطفا این ویدئو را نبینید »


ویدیو را پخش کردم مردی بلند قد که ماسک پزشکی سفیدی بر صورت داشت با دوربین موبایلش داشت از یک مکان سرسبز در پایین یک تپه‌ و در وسط جمعیتی حدود هزار نفر که همه هم مثل خودش ماسک بر صورت داشتند ، فیلم می گرفت ،


مری با خودش گفت فکر کنم ویدیو مال حدود ۱۰ ساله پیشه که یک پاندمی آمده بود ، و با دقت به ویدیو خیره شد


مرد بلند قد موبایلش را چرخاند و جلوی خودش گرفته و گفت :


من به اینجا آمده‌ام چون یک استاد دانشگاه در شبکه‌های اجتماعی مجازی اعلام کرده که یکی از اسرار انجیل را کشف کرده و می‌خواهد آن را با افرادی که خواهان آن هستند در میان بگذارد ،


و قرار گذاشته که در این ساعت و در این مکان همه دور هم جمع شویم ،

مرد بلند قد یک نگاهی به ساعتش می کند و می گوید الان همان ساعتی است که اعلام کرده و همینطور که داشت صحبت می‌کرد بالگردی از بالای سرش رد شد و به بالای تپه فرود آمد


مرد بلند قد موبایلش را چرخاند و از بالگرد فیلم‌گرفت بالهای بالگرد که ساکن شد مردی کوتاه قد و کچل که فقط دور سرش مو داشت با ماسک پزشکی بر صورت و کیفی در دست از بالگرد پایین پرید و به طرف جمع نزدیک شد یکی دو متر بالای جمعیت ایستاد و ازدرون کیفش بلندگویی را درآورد و جلوی صورتش گرفت و به همه درود فرستاد،

و گفت :


من همان محققی هستم که در شبکه های مجازی قرار گذاشتم که هر کس می خواهد از یکی از اسرار انجیل باخبر شود به اینجا بیاید و با لبخند گفت انتظار تعداد بیشتری را داشتم که به اینجا بیایند


و با کمی مکث ادامه داد: اینکه چرا این اسرار را در شبکه های مجازی به اشتراک نگذاشتم ، امیدوارم که بعد از این گردهمایی جوابش را بگیرید


و با خوشحالی ادامه داد میریم سر اصل مطلب ,


ولی قبل از آن باید این رو بگم :


که من این اسرار را فقط با کسانی به اشتراک میگذارم که انجیل را خوانده باشند ، به غیر از این اگر به اشتراک بگذارم

نخست : افرادی که انجیل رو نخوانده‌اند ، اصلا حرف من را نمی فهمند ،


و دوم اینکه به بیراهه می‌رود،


پس من یک دقیقه به افرادی که انجیل را نخوانده‌اند وقت می دهم که این مکان را ترک کنند


مرد بلند قد موبایلش را چرخاند روبروی خودش گرفت و گفت :


خوشبختانه من خوانده‌ام و بعد موبایلش را روی جمعیت گرفته به آرامی چرخاند


مردم داشتن یکی یکی آنجا را ترک می کردند و فقط حول و حوش ۳۰۰ و ۴۰۰ نفری باقی ماندند


یک دقیقه که تمام شد محقق بلندگو را جلوی دهانش گرفت و گفت :


چون می خواهم این اسرار را رایگان به شما بدهم پس می خواهم بدانم که آیا شما هم از آن رایگان برای کمک به دیگران استفاده خواهید کرد یا نه ؟


و ادامه داد : به همین منظور قبل از آمدنم به اینجا ، به دهکده ای که پشت این تپه است، رفتم ، و بعد از پرس و جو کردن متوجه شدم که سه بیمار در این دهکده وجود دارند و آدرس هایشان را گرفتم و با خودم آورده ام ،


و می خواهم بدانم چه کسانی از این جمعیت بعد از شنیدن اسرار انجیل برای کمک به این سه بیمار به دهکده خواهند رفت ؟


هم همه ای ایجاد شد و همه یکپارچه می‌گفتند :


« می‌رویم » و « کمک می‌کنیم »


محقق گفت باشه ، پس هرکس که می‌خواهد کمک کند ، بلوتوث موبایلش را روشن کند تا آدرسها را برایش بفرستم ،


مرد بلند قد موبایلش را پایین آورد و بلوتوث موبایلش را روشن کرد و بعد از چند ثانیه دوباره آن را بالا گرفت و شروع کرد به فیلم گرفتن


محقق بعد از چند مدت با صدای بلند گفت :


آیا همه آدرسها را گرفته اند ؟


جمعیت یکپارچه گفتند :


« بلی » ، « گرفتیم »


و دوباره محقق بلندتر گفت :


آیا کسی هست که نخواهد کمک کند ؟

و این آدرسها را نگرفته باشد ؟


اگر کسی هست لطفاً از جمعیت خارج شود یک دقیقه بهش وقت می‌دهم


مرد بلند قد دوربین موبایل را بر روی جمعیت چرخاند ولی کسی از جمعیت خارج نشد


بعد از یک دقیقه محقق گفت :


آخرین باریه که می پرسم ،


آیا تمام کسانی که اینجا هستند آدرسها را گرفتند و می‌خواهند بروند و کمک کنند ؟


جمعیت همه با هم گفتند :


« بلی » ، « درسته » ، « می‌رویم »


بعد محقق نگاهی به جمعیت کرد و با جدیت هرچه تمام تر گفت :


« مگر عیسی رفت درب خانه کسی را بزند و بگوید آمده‌ام تا شفایت دهم »


چندین ثانیه سکوت بزرگی ایجاد شد


و همین طور که محقق داشت به جمعیت نگاه میکرد یک نفر از درون جمعیت گفت :


« شاید عیسی وقت نداشت وگرنه می‌رفت »


بعد محقق رو به فرد کرد و گفت :


« اگر عیسی وقت نداشت ، پس چرا زمانی که با جمعیتی در حال حرکت بود و جمعیت بر او ازدحام داشتند و شخصی بیمار، از پشت سر به او نزدیک شد و لباسش را لمس کرد و دردم آن شخص خوب شد و ،

عیسی برگشت و گفت چه کسی لباس مرا لمس کرد؟ و جستجو کرد تا آن شخص را پیدا کند ،

در صورتی که می‌توانست به راهش ادامه دهد و برود »


بازهم سکوتی جمع را فرا گرفت


و محقق رو به جمع کرد و گفت :

من این مهم را بعد از چهار بار خواندن انجیل متوجه شدم شما هم به خواندن ادامه دهید خوشحال شدم و امیدوارم هدفم از این گردهمایی را گرفته باشید


و بعد از خداحافظی سوار بالگرد شده از آنجا رفت


مرد بلند قد موبایلش را چرخاند و به طرف خودش گرفت گفت :


بهتره برم و دوباره انجیل را بخوانم ،


و دوربین موبایل را قطع کرد و ویدیو تمام شد


مری با خودش گفت : چه کلیپ جالبی ، و سریع کتاب انجیل را سرچ کرد و شروع کرد به خواندن ،


فضای آرامی در کتابخانه‌ حاکم بود ،


چندین ردیف آن‌طرف‌تر بنجامین داشت ویدیویی را که سرچ کرده بود، تماشا می‌کرد


در ویدئو زنی در حال صحبت کردن در مورد حقوق حیوانات بود


زن که قدی متوسط داشت و عینک بزرگی بر چشمش بود گفت :


می‌خواهم در مورد نحوه رفتار با گربه ها یک مورد مهم دیگر اضافه کنم و آن این است که اگر مستقیم به یک بچه گربه غذا دهید او یاد می گیرد که وابسته به شما باشد و بر خلاف کودک انسان که روزی مستقل میشود بچه گربه ها این استقلال را به سختی یاد می‌گیرند و شاید برای همیشه در جهنم آسیب‌پذیری و ضعف باقی بمانند (۱)


و ادامه داد که بعضاً شنیده‌ام که حتی در کلینیک های دامپزشکی که گربه ها را برای درمان نگهداری می‌کنند ، تا زمانی که درمان شوند، برای غذا دادن به گربه ها مستقیماً غذا را جلوی آنها نمی گذارند ، بلکه در جایی می گذارند تا گربه ها با بو کشیدن غذا را پیدا کنند و حتی تماس چشمی هم با گربه‌ها برقرار نمی‌کنند ، تا گربه ها وابسته نشوند،


و بعد بنجامین به صندلی تکیه داد و به فکر فرو رفت ،


کتابخانه خالی شده بود و فقط یکی دو نفر بیشتر باقی نمانده بودند،


آن طرف مری با خوشحالی داشت از درب کتابخانه خارج می‌شد دل توی دلش نبود انگار به جواب سوال دست پیدا کرده بود


تند تند داشت قدم برمی‌داشت که به سالن امتحان رسید، با راهنما که آنجا ایستاده بود صحبت کرد و راهنما اجازه ورود بهش داد و سریع رفت و وارد اتاق امتحان شد


نشست روی صندلی ، و مانیتور روشن شد و بعد از خوش آمدگویی و احراز هویت شمارش معکوس آغاز شد بعد از اتمام شمارش معکوس همان سوال روی مانیتور به نمایش در آمد


سوال : « اگر شما قدرتی داشتید که می‌توانستید همه بیماران را شفا دهید ، آیا از همینجا همه بیماران را شفا می دادید ؟ »


گزینه اول : بله


گزینه دوم : خیر


گزینه سوم : موارد بیشتر


گزینه چهارم : توضیح کلامی


مری با اعتماد به نفس و باخوشحالی گزینه چهارم را انتخاب کرد


میکروفونی روی مانیتور نشان داده شد


و مری با هیجان شروع کرد به توضیح دادن.


در این ضمن در اتاق بغل بنجامین احراز هویت شده بود و شمارش معکوس به راه افتاده بود


همین که تمام شد روی مانیتور همان سوال نشان داده شد

سوال : « اگر شما مقداری غذای اضافی داشته باشید و در فاصله چند متری از شما گربه ای دارد به دنبال غذا میگردد ، آیا به طرف گربه می روید و به او غذا بدهید ؟ »


گزینه اول : بلی


گزینه دوم : خیر


گزینه سوم : موارد بیشتر


گزینه چهارم : توضیح کلامی


بنجامین با دقت و به آرامی گزینه سوم را می‌زند


مانیتور گزینه های بعدی را نشان می دهد :


گزینه چهارم : « بلی غذا را در جایی نزدیک به گربه میریزم تا گربه خودش غذا را پیدا کند و می ایستم تا غذایش را بخورد »


گزینه پنجم : « بلی غذا را در جایی نزدیک به گربه میریزم تا گربه خودش غذا را پیدا کند و اصلاً تماس چشمی با گربه برقرار نمی‌کنم »


بنجامین با خوشحالی گزینه پنجم را انتخاب می‌کند


مانیتور پس از چند لحظه متن شادباشی را نشان می‌دهد و قبولی وی را شادباش می‌گوید

و پیامی بعد از شادباش نمایان می‌شود :


« برای دریافت ربات به سالن انتظارات و باجه دریافت ربات مراجعه فرمایید »


بنجامین با خوشحالی از اتاق خارج و به سمت سالن انتظار می‌رود ، وارد سالن که می‌شود ، مری را می‌بیند که نشسته روی صندلی و رباتی در کنارش ایستاده است


به طرف مری میرود و با خوشحالی می گوید :


من قبول شدم


مری هم با خوشحالی مضاعف او را در بغل می گیرد و آفرین می گوید بنجامین یک نگاهی به ربات کنار مری می‌کند و می‌گوید :


مامان مال شماست


مری با لبخند می گه


آره


و دوباره همدیگر را در بغل میگیرن


مری اشک در چشمانش حلقه می‌زند و با خودش می‌گوید : چقدر خوشحال شدم ، بعد اشکاشو پاک میکنه و به بنجامین می‌گه :


برو به آن باجه دریافت ربات ، که اون گوشه روبرومون هست شمارتو بده و رباتت رو بگیر ، و یک نفر هم میاد بهت آموزش نحوه کار باهاش رو میده ،


بنجامین هم میگه چشم مامان و با سرعت میره به طرف باجه ، همینطور که بنجامین رفت و داشت با راهنما صحبت میکرد


مری با خودش میگه

:

چقدر بزرگ شده ، بهش افتخار می کنم


بازم اشک در چشمانش حلقه زد و شروع کرد به پاک کردن اشکاش

همینطور که اشکام رو پاک میکردم و به بنجامین خیره شده بودم

،امتحانی رو که داده بودم رو داشتم در ذهنم مرور می کردم


و زیر لب گفتم « شفا دادن » ، « محقق » ، « عیسی» ،


بعد یک آن دهنم به حالت تعجب باز ماند ،


با کمی مکث گفتم حالا برام روشن شد که چرا « عیسی با مثال با مردم سخن می‌گفت »

و بعد حالت تعجبم تبدیل به لبخندی شد و کنار لبم نشست ،


با خوشحالی از اینکه به این آیه در انجیل پی برده بودم ،


نگاهی به سر تا پای رباتم کردم

و همینطور که داشتم با خوشحالی نگاش میکردم ، یه دفعه از صدای موبایلم از جا پریدم ،


موبایلم رو در آوردم مایکل بود


گفتم : درود


مایکل گفت : درود و ادامه داد امتحان دادید ؟


گفتم : آره و با خوشحالی ادامه دادم ، هم من قبول شدم و هم بنجامین


مایکل گفت : شادباش میگم


گفتم : ممنون


مایکل گفت :مری سوال چی بود ؟


به لته پته افتادم له له له ته ته ته


مایکل گفت : چی ؟


گفتم : « چی » ، « امتحان » ، « سوال » ،


دچار لکنت زبان هم شده بودم


مایکل حرفامو قطع کرد و گفت چی داری میگی ؟


صدام رو صاف کردم و گفتم یک دقیقه گوشی دستت باشه ،


گفت : باشه ,


چند لحظه فکر کردم و یک نفس عمیق کشیدم و گفتم :


مایکل

مایکل گفت : بله


گفتم : اگر سوال رو بهت بگم ، بهت ظلم کردم ،


بگذار سوال را در قالب یک داستان بهت بگم


تا خودت بهش پی ببری . پایان






(۱) _ مقاله ای در اینترنت در مورد گربه ها بود که متاسفانه منبعش را پیدا نکردم ، ولی در اسرع وقت که پیدا کردم ، اطلاع رسانی میکنم



Email : [email protected]

15 Octobre 2021 20:33:15 0 Rapport Incorporer Suivre l’histoire
0
La fin

A propos de l’auteur

Commentez quelque chose

Publier!
Il n’y a aucun commentaire pour le moment. Soyez le premier à donner votre avis!
~